هوای بارانی
آدمی دیدم که با سایه خود درد و دل می کرد
چه رنجی می کشد وقتی هوا بارانی است...
آدمی دیدم که با سایه خود درد و دل می کرد
چه رنجی می کشد وقتی هوا بارانی است...
گاهی آنقدر تنها می شوی که آرزو میکنی
یک نفر اسمت را صدا کنه حتی اشتباهی...!!
هنوزم از بازی کلاغ پر می ترسم...
می ترسم بگم رفیق آرام بگی پر...!
انصاف نیست که دنیا آنقدر کوچک باشد که آدمهای
تکراری را هزار بار ببینی و آنقدر بزرگ باشد که نتوانی
آنکس که دلت میخواهد یکبار ببینی...!
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی…
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند…
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز...
قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق
عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست
چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!
که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی
و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی
و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی
و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری...

چون بعضی ها یاد می گیرند چگونه دلت را به درد بیاورند...!
تمام وجودت یکباره تمنای بودنش را می کند.
تا دیدار تو
یک شیشه فاصله است و من...
مثل ماهی
میان تنگ
و تنگ
میان دریا
آه اگر بشکند این دیوار شیشه ای...
